چه كسي واقعا از زندگي راضي است؟
-->
روزي كشاورزي ثروتمند از آن منطقه عبور ميكرد كه ناگهان توجهش به آن تابلو جلب شد. اسبش را نگه داشت و با خود گفت: «حالا كه صاحب اين خانه قصد دارد ملكش را اهدا كند، بهتر است قبل از آنكه سر و كلة فرد ديگري پيدا شود، من مدعي شوم كه از زندگيام رضايت دارم تا اينجا را از آن خود سازم. به هر حال ثروت روي ثروت ميرود و من مرد ثروتمندي هستم كه هرچه بخواهم به دست ميآورم. پس قطعاً واجد شرايط هستم.» با اين فكر، در خانه را به صدا در آورد و علت آمدنش را به مرد خردمند گفت. مرد پرسيد: «آيا تو واقعاً از زندگيات رضايت داري؟» كشاورز پاسخ داد: «بله واقعاً رضايت دارم، چون هرچه اراده كنم، ميتوانم به دست آورم.» مرد خردمند خندة ريزي كرد و پاسخ داد: «پس دوست من اگر از زندگيات رضايت كامل داري، اين ملك را براي چه ميخواهي؟»






