فتاده تخته سنگ آن سوی تر ، انگار كوهی بود
و ما این سو نشسته ، خسته انبوهی،
زن و مرد و جوان و پیر،
همه با یكدگر پیوسته ، لیك از پای
و با زنجیر...
اگر دل می كشیدت سوی دل خواهی،
به سویش می توانستی خزیدن ، لیك تا آن جا كه رخصت بود..
تا زنجیر...
ندانستیم
ندایی بود در رویای خوف و خستگی هامان
و یا آوایی از جایی، كجا؟ هرگز نپرسیدیم
چنین می گفت:
-”فتاده تخته سنگ آن سوی، وز پیشینیان پیری
بر او رازی نوشته است، هر كس طاق هر كس جفت…”
چنین می گفت چندین بار صدا،
وانگاه چون موجی كه بگریزد ز خود در خامشی
می خفت
و ما چیزی نمی گفتیم
و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم...
پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی
گروهی شك و پرسش ایستاده بود
و دیگر، سیل و خیل خستگی بود و فراموشی
و حتا در نگه مان نیز خاموشی.
و تخته سنگ آن سو فتاده بود.
شبی كه لعنت از مهتاب می بارید
و پاهامان ورم می كرد و می خارید...
یكی از ما كه زنجیرش كمی سنگین تر از ما بود
لعنت كرد گوشش را و نالان گفت:” باید رفت”
و ما با خستگی گفتیم:”لعنت بیش باد!
گوشمان را چشممان را نیز، باید رفت
و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی كه تخته سنگ آن جا بود
یكی از ما كه زنجیرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آن گه خواند:
- “كسی راز مرا داند
- كه از این رو به آن رویم بگرداند”
و ما با لذتی بیگانه این راز غبار آلود را
مثل دعایی زیر لب تكرار می كردیم.
و شب شط جلیلی بود
یكی از ما كه زنجیرش سبك تر بود،
به جهد ما درودی گفت و بالا رفت
خط پوشیده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند
( وما بی تاب )
لبش را با زبان تر كرد، وما نیز آن چنان كردیم
و ساكت ماند
نگاهی كرد سوی ما و ساكت ماند.
دوباره خواند، خیره ماند، پنداری زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود نا پیدای دوری، ما خروشیدیم:
-” بخوان! ... "او همچنان خاموش.
-” برای ما بخوان!”خیره به ما ساكت نگا می كرد
پس از لختی
در اثنایی كه زنجیرش صدا می كرد ،
فرود آمد گرفتیمش كه پنداری كه می افتاد
نشاندیمش
به دست ما و دست خویش لعنت كرد.
- ” چه خواندی ، هان؟”
مكید آب دهانش را و گفت آرام:
نوشته بود
همان،
“كسی راز مرا داند،
كه از این رو به آن رویم بگرداند.”
نشستیم
و
به مهتاب وشب روشن نگه كردیم.
وشب شط علیلی بود...
